تبلیغات
✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

اگه خاموشم و خسته،اگه از تو دور دورم ... تکیه کن به من غریبه،من یه کوه پر غرورم!...

رسوب در بیان علم شیمی یعنی ته نشین شدن مواد در محلول های متفاوت.
در بیان علم عمومی و آزاد هم می دونیم که زمین ابتدا آب بوده و بعد جریان آب سنگ ریزه و شن ها رو روی هم گذاشته که باعث ساختن کوه ها شدن.حتما تو جاده ی شمال این کوه های رنگی رنگی رو دیدید که از انباشته شدن رسوبات مختلف پدید اومدن.
ولی رسوب برای من فقط دو مفهوم بالا رو در بر نمی گیره.
رُسوبـ برآیـ ِ منـ مفهومـ ِ بآقیـ موندنـ رو دآرهـ !
رُسوبـ یعنیـ تهـ نشینـ شدنـ !
حلـ نشدنـ ، غرقـ نشدنـ ... بآقیـ موندنـ تو هر شرآیطیـ !
رُسوبـ یعنیـ فرآر نکردنـ ... یعنیـ اطرآفتو عوضـ کننـ امآ تو سختـ و محکمـ همچنآنـ بآشیـ !رُسوبـ یعنیـ بودنـ !
رُسوبـ یعنیـ جآمد موندنـ ... رُسوبیـ شدنـ یعنیـ تو هیچـ حلآلیـ رقیقـ نشیـ ... غلیظـ نشیـ !
همـ بزننـ ... تو رو مخلوطتـ کننـ ،همگنتـ کننـ امآ نآهمگنـ بمونیـ ! ... مخلوطـ نشیـ ،محلولـ نشیـ !
تو سختـ بمونیـ و ادآمهـ بدیـ ...
هرچیـ خوآستنـ تو رو بشکننـ امآ بآز بمونیـ ... بآشیـ ... اصلتو از دستـ ندیـ ... اصالتتو فرآموش نکنیـ !
تو هر حلآلیـ ... هر دردیـ ... تو رُسوبـ کنیـ ...!!!سختـ بمونیـ ... بزآریـ بقیهـ در تو حلـ شنـ نهـ تو در بقیهـ !!!


+منهای این متن هر چی که اینجا هست رو خودم نوشتم پس اگه تاثیری داره:Don't copy

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 12:00 ق.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |
برف..برف...برف می باره
قلب من امشب بیقراره

آن روزهای آخر اسفند که خوابگاه بودیم یک شب،دقیقا یادمان نیست چرا ولی هرسه فکرمان مشغول بود...

برف... برف...برف می باره
خاطره هاتو یادم میاره

لیلی این آهنگ را گذاشته بود و ما هرسه در سکوت گوش می کردیم،هر کدام در دنیای خودش غرق بود...

برف برف برف میباره...
آسمونم دلش غصه داره...

آری آنروز این آهنگ باعث آرامش مابود و امروز هم...

حق داره هرچی امشب بباره...

امروز تمام دلمان این آهنگ را خواست!آرامش عجیبی با خود دارد...


جای برف باز میشینی کنارم...

امروز ما برمی گردیم،درسهایمان بسیار فشرده تر از پیش خواهد شد؛باید تمام کم کاری هایمان را جبران کنیم!

مطمئنم دیگه شک ندارم...

به اعتماد شناختی که از خود داریم پیشاپیش اعلام می داریم که ببخشید اگر باز غیبمان زد!ولی این غیبت دلیل بر فراموشی نیست...همیشه به یادتان هستیم و حتی خواننده ی خاموشتان!بعداز امتحانات جبران خواهیم کرد!

شک ندارم توام فکرم هستی

روی این قولمان می توانید حساب کنید!

+آهنگ برف از بابک جهانبخش

نوشته شده در دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 10:03 ق.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |
گاهی هم هست که دلت از یکی می گیرد!بعد خب دلت گرفته، هرکی هر چه می گوید،هرکاری که می کند،سر دلت می ماند و پایین نمی رود...نمی رود...نمی رود تا اینکه آوار می شود و روی دلت فرو می ریزد!آنوقت است که احساس می کنی زیر این آوار داری خفه می شوی!آنوقت است که دوست داری مثل شخصیت های فیلمها،یا رمانها بروی بالای یک کوه آنقدر داد بزنی،آنقدر گریه کنی... تا خالی شوی...تا راه نفس کشیدنت باز شود!


دلمان یک کوه می خواهد و جیغ های ممتد و بارانی که گریه هایمان را بشوید...

نوشته شده در شنبه 16 فروردین 1393 ساعت 08:15 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |
این چندروز را مرتب درسفر بودیم و البته درجاده!
دونکته ی اکتشافی:
اول اینکه،زبان جاده و ماشین،زبان چراغ است و چراغ!
این زبان چراغی خیلی زبان باحالیست!هرجا مامور محترم راهی کمین کرده بود چند متر جلوتر رانندگان محترم با تک چراغی مارا از آن مطلع می کردند و بالعکس!:-D
یک جایی هم ماشینها ب صورت بسیار عجیبی اعلام خطر کردند!اینجا بود ک ماشین جلویی به همان زبان مذکور ب ماشین عقبی که پدر ما باشد گفت که از او سبقت بگیرد چون می ترسد اول برود!!!بعداکاشف به عمل آمد که برادران محترم پلیس راه کمین نموده بودند بد رقمه!خلاصه که در مدت هشت ساعت رانندگی گفت و گوهای زیادی بین رانندگان رد و بدل شد و نیش ما درتمام این مدت باز بود از کشف این زبان مخصوص!البته با تشکر از پدر که زحمت ترجمه را بردوش می کشید!
واما نکته ی دوم!می گویند روستای هزار ماسوله!ما این روستا را ندیده ایم،اما پاوه بی گمان شهر ده هزار و حتی یک میلیون ماسوله است!شهری که در دل یک دره بنا شده و خانه هااز کناره ی دره شرو شده و تا عمق رفته و دوباره بالا می روند!ببخشید که نمی توانیم خوب توصیفش کنیم ما همیشه از توصیف چیزهایی که خیلی احساساتمان را دچار می کنندعاجزیم!فقط همینقدر بدانید که چهره ی این شهر در دل شب واقعا زیباست!توصیف شدنی نیست!اقیانوس مواجی را می ماند از نور...باید ببینید تا بفهمید چه می گویم!باید ببینید!


نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 02:18 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |
عجیب نیست؟!داشتیم با خود فکر می کردیم، ب اینکه ما انسانها همیشه دم از آرامش و ب دنبال آرامش بودن می زنیم ولی در عمل آیا واقعاطالب آنیم؟!نه...مگرنه اینکه ما زندگی نامه ی مردان بزرگ را که پراز فراز و نشیب است با علاقه و شاید حسرت دنبال می کنیم،اما واقعا چه کسی به زندگی آرام پیرزنی که هرروز بیدارمی شود، صبحانه می خورد،بافتنی اش را می بافد،نهارش را درست می کند،ب باغچه اش رسیدگی می کند،آلبوم های قدیمی اش را ورق می زند،شام می خورد و می خوابد و زندگی اش خلاصه می شود در تکرار هرروزی این کارها، اهمیت می دهد؟!واقعا که؟چه کسی حسرت داشتن این زندگی پراز آرامش را می خورد؟!

+تمام این افکار گلاب به رویتان، دراتاق تفکرات ب ذهنمان رسید،ب نظرمان اگر امتحاناتمان را ب جای سالن های بزرگ امتحانی در آن اتاق کوچک می دادیم،معدلمان خیلی بیشتر از اینی می شد که شدوخیلی بیشتر از آنی می شد که می شود!


نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردین 1393 ساعت 02:29 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |
سلام سلام سلام
با عرق شرم بر پیشانی باید بگوییم عیدتان مبارک!نوروزتان پیروز!هرروزتان نوروز!
معذرت ک این چندوقت وجود نداشتیم،یعنی راستش رابخواهید وجود داشتیم اما حس ابراز وجود نداشتیم!می دانید؟سرگرم فیسبوک و وی چت و.امثال آنها بودیم و وبلاگ بی کس و تنهایمان را از یادبرده بودیم،البته باید قبول کنید ک بدون لب تاب و رایانه وبلاگ نویسی کار راحتی نیست!
باید قبول کنید بهانه ی قابل قبولیست!حرف ها در ذهنمان درحرکتند!آنقدر نامنظم ودرهم که فقط می توان از آنها گذشت و در گذشته رهایشان کرد!بگذارید ب جای تمام خاطره ها،گله ها،دردودلها و...یک خبر بدهیم و تمام!
  خب ما می خواهیم همت کنیم و با همین گوشی درب و داغانمان اینجارا سروسامان دهیم!سال جدید است و همه چیز درتغییر، بنابراین ماباخود فکر کردیم بد نیست اینجارا هم یک تغییری بدهیم،البته نه خیلی!می خواهیم از این به بعد علاوه بر احساس نوشت هایی که گاه و بی گاه می آیند، خاطرات روزانه مان را هم بنویسیم!البته همان طور که احتمالا تا الان فهمیده اید ما اصلا پایدار نیستیم پس منتظر روزنوشت های مرتب و پشت سر هم نباشید!


نوشته شده در دوشنبه 4 فروردین 1393 ساعت 09:16 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |
او دوستش دارد،می دانید؟این را وقتی فهمیدیم که داشت با شوخی و خنده خیلی جدی،از ما می خواست که عکس اویش را به دوستانمان نشان ندهیم که نکند یک وقت اویش را از او بگیرند! ولی اویش دوستش ندارد...یعنی آن اوایل که نداشت،اویش اوی خود  را داشت...، الآنش را دیگر نمی.دانیم!
خب در واقع خیلی چیزها است که ما نمی دانیم!مثلا این را هم نمی دانیم که او خوشبخت است یا نه!یعنی وقتی آن طور گوشیمان را در دست گرفت و با حسرت از نداشته هایش گفت،فکر کردیم که ارزشش را نداشت، ولی وقتی آن طور جدی به شوخی سعی در پاک کردن عکس اویش درون گوشیمان کرد فکر کردیم... نمی دانیم!نمی دانیم!اصلا ما که عالم دهر نیستیم که همه چیز را بدانیم!
او می داند و اویش... 

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن 1392 ساعت 12:13 ق.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |
وقتی تو چشمآی یه نفر نگاه می کنی،
              وآرد رویآهآیـ اون آدمـ میشیــ
 پس،
    اگه طرفو نمی خوای،
        اگه توان دوست داشتن نداری،
نبآید نگاه کنی!
                        نبآید ...

+این را این شبکه ی جم هی پخش می کند ما هم هی بیشتر عاشقش می شویم!به نظرمان چیز پر مفهومیست!
رآست می گوید!

نوشته شده در یکشنبه 22 دی 1392 ساعت 11:21 ق.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |


قالب پرشین بلاگ - آژانس مسافرتی - آریس باکس | قالب وبلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ