تبلیغات
✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂ - 12:شآید کهـ نهـ ...یهـ پستـ طولانیـ!

✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

اگه خاموشم و خسته،اگه از تو دور دورم ... تکیه کن به من غریبه،من یه کوه پر غرورم!...

بگذارید برایتان بگویم...می دانید؟!...رفیق فابریکم...یار غار عزیزم...دختریست که زیاد دختر نیست!یعنی هست ها...ولی نه مثل همه ی دخترها!رفیق شفیق من ،قدش بلند است،استخوانهایش پر است،قد یک گاو زور دارد،اخلاقش پسرانه است،عاشق فوتبال است...بود!...هست؟!...وقتی به صورتش نگاه می کنی صلابت و سنگینی می بینی!
من اما،قدم کوتاه است...اندامم ظریف و شکننده است،زورم زیاد نیست،اخلاقم...نمی دانم!کلا شبیه اخلاق آدمیزاد نیست!فوتبال زیاد دوست ندارم...دارم؟!صورتم را که میبینی می ترسی صدایم کنی...مبادا امواج صدایت به تنم بخورد و بشکنم و خرد شوم...این که چه شد وچه طور شد و چه گذشت که باهم دوست شدیم،خودم هم درست نمی دانم ولی نتیجه شد یک پآرچـ و لیوانـ !
می دانید؟!ما درست مثل یک پارچ و لیوان همیشه کنار همـ بودیمـ و همیشهـ در تضآد ... ولیـ در همینـ تضآد عینـ همـ بودیمـ...همـ فکر...همـ رایـ...هرکجا می رفتیم باهم بودیم!دیگر مردم به کنار هم بودنمان عادت کرده بودند!در مورد یکیمان که حرف می زدی،آن یکی هم خودبه خود پشت سرش می آمد،همـ دستـ همـ بودیمـ و همـ یار همـ!...تمام شیطنت ها،درست ها و غلط هایمان باهم بود!باهم می ماندیم و با هم در می رفتیم!تک خوری در مراممان نبود!نبود؟!...نیست!!!چرا من فعل هایم اینطوری شده؟مآضیـ استمرآریـ!یعنیـ چیزیـ کهـ درگذشتهـ بودهـ والآن نیستـ!ولیـ هستـ!هنوز همـ همینطور استـ!پاکـ و صمیمیـ ... بهـ صمیمیتـ روز اولـ ... ولیـ فردآ چهـ؟باز همـ همینطوریـ میـ مآند؟فردآ کهـ منـ بروم و او برود؟آنـ وقتـ دیگر پارچـ و لیوآنـ نیستیمـ !میـ شویمـ یکـ پآرچـ،یکـ لیوآنـ!بدونـ واو عطفـ کهـ عاطفهـ مانـ رآ بهـ همـ پیوند دهد...جدآ از همـ...
نهـ !...آریـ ...نهـ ...نمیـ دآنمـ ...مآضیـ استمراریـ...یعنیـ چیزیـ کهـ قبلا بودهـ و ادآمهـ داشتهـ تآ الآنـ،ولیـ آیندهـ اشـ معلومـ نیستـ !آیندهـ یـ مآ همـ کهـ معلومـ نیستـ ،آیندهـ یـ هیچکسـ معلومـ نیستـ!بآ همانـ مآضیـ استمرآریـ ادآمهـ دآدنـ بهتر استـ...
پس ادامه می دهیم...تک خوری در مراممان نبود!بگذریم ... رفیقم که خیلی هم دختر نبود،یعنی دختر که بود ... عین دخترها نبود...وقتی همه ی دخترها تا ساعت سه صبح می نشستند و با دوست پسرهایشان اس ام اس بازی می کردند،تا چهار صبح می نشست و فوتبال می دید و هوار می کشید و فحش می داد!!!!از آن فوتبالی های دو،نه ...چهارآتیشه بود...نه!بیشتر!اصلا هزار آتیشه بود.وسط امتحانات ترم که همه می رفتند دفتر و جزوه و کتاب حفظ می کردند رفیقم که رفیق فابم بود...که زیاد دختر نبود ولی بود ...جدول رده بندی لالیگا و بوندسلیگا و لیگ برتر و جام حذفی و کوفت و زهر مار و درد و مرض و ... را از بر می کرد!وقتی پشت صندلی های دبیرستان همه ی دخترها از دست دوست پسرشان و خانواده شان آه و ناله می کردند...دوست من،رفیقم،تمام هم و غمش گلی بود که شب قبلش بارسا از رئال خورده بود و حرصی که ایضا مهمان او کرده بودند!
در زندگی اش،که فوتبال بود و فوتبال،دو عشق بزرگ داشت:بارسا و پرسپولیس!نه!پرسپولیس و بارسا!آن سال ...نمی دانم کدام سال...حافظه یاری نمی کند...لعنت به من که عین بزغاله جوانم اما قد یک گاو حافظه ندارم!...آری زحمتش گردن فوتبالی ها!همان سالی را می گویم که پیروزی،در سراشیبی دره ی سقوط افتاد ...آن سال یک روز مثل همیشه رفتم دنبالش که با هم به مدرسه برویم،وقتی آمد گرفته بود...دلیل خواستم...شروع کرد گفتن از گلهایی که فلان تیم به بهمان تیم زده بود و بی لیاقتی فلان بازیکن و بهمان دروازه بان ...تیم مورد علاقه اش شب قبل با فضاحت باخته بود،برای بار چندین و چندم! ...و در آخر اضافه کرد که اگر اینجوری پیش برود از دست این ها دق می کند!!!بنابراین همان شب فوتبال را بوسیده و کنار گذاشته بود!...به جرئت تمام می توانم بگویم و می گویم از آن به بعد حتی یک بار هم فوتبال ندید!عین معتادی که یک شبه ترک کرد و پاک شد و پاک ماند...

+نمی دانم چرا... فقط دلم خواست بنویسمش و نوشتم ... 
+پرم از احساسات متفاوت ... می خواهم ترک کنم،که پاک شوم و پاک بمانم ...از احساسات پاک شوم!
+این سبک نوشتن را دوست می داریم!
+دست من که داغان شد چشم شما چطور؟!


نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 10:19 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ خبـ ؟! | |


قالب پرشین بلاگ - آژانس مسافرتی - آریس باکس | قالب وبلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ