تبلیغات
✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂ - 13:منـ خود آنـ سیزدهمـ ...

✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

اگه خاموشم و خسته،اگه از تو دور دورم ... تکیه کن به من غریبه،من یه کوه پر غرورم!...

خواهرمان که کلاس پنجم بود ما کلاس نه بودیم!آن سال...آخرای آنسال بود که خواهرمان دفتری خرید!یکی از این دفترهایی بود که جلدی ضخیم و شق و رق دارند.نمی دانم اسمشان دقیقا چیست،من که بهشان می گویم:دفتر!
آری این دفتر یک جلد داشت،جلدش یک رنگ داشت،قهوه ای روشن!اما نه مثل همه ی قهوه ای روشن هایی که تا آنروز دیده بودم...رنگش یک گیرایی خاصی داشت.خآص بود و انگار این را فریاد می کرد...بی صدا!
درست از لحظه ی اولی که چشممان به آن دفتر افتاد قهوه ای خاصش چشممان را زد و عاشقش شدیم!درست از همان لحظه بود که کارمان شد نقشه کشیدن برای ربودن دفتر عزیزمان(!!!!!)از چنگال خواهر دیو سیرت!...آری ما عاشق آن دفتر بودیم و عشق با حس مالکیت همراه است دیگر.خلاصه وارد عمل شدیم و به هر زور و زحمتی بود دفتر عزیزمان را از چنگ خانم خواهر خارج نموده و به آغوش خود آوردیم!آنجا بود که یک سوال گریبانمان را گرفت و لا مصب تا سال بعد هم ولش نکرد!!!
"در اینـ دفتر چهـ بآید بنویسیمـ ؟!"
عاقا سرتان را درد نیاورم تا یک سال این سوال همچنان یخه ی بی صاحب مارا چسبیده بود و ولش نمی کرد که!و ما هم با یخه ی جر داده دنبال جواب می گشتیم!یک بار خواستیم خآطراتـ مان را آن تو بنویسیم ولی با داد و هواری که آن قهوه ای روشن راه انداخت بی خیالش شدیم...می گفت:"ببینـ !بهـ منـ نگآهـ کنـ !منـ خآصمـ ...خآصـ !بآید یکـ چیز خآص در منـ بنویسیـ !آخر کجایـ خآطراتـ تویـ یآلغوز(یآلقوز)خآصـ استـ ؟!هآنـ؟! " وما با سری فرو افتاده و پیشانی به عرق نشسته از شرم و گریبان اسیر چنگال سوال،ادامه دادیم!
یک روز دفتر یکی از دوستانمان را دیدیم که تویش شعر نوشته بود.خوشمان آمد و آمدیم که تصمیم خود را به دفترمان ابلاغ کنیم!اینبار داد و بیداد نکرد...فقط سری از روی تاسف تکان داد و البته همان برای خفه کردن ما کافی بود.بیشترش اتلاف انرژی بود و بس!
خلاصه...یک سال گذشت،کلاس دهم که بودیم...آن آخرهایش وقتی می خواستیم انتخاب رشته کنیم،به شدت سردرگم و کلافه بودیم...یک روز آنقدر دلمان گرفته بود که با خود فکر کردیم عن قریب است که قلبمان از توی سینه مان محو شود!!!آری همان روز بود!برگشتیم،دفترمان را باز کردیم،و شروع کردیم به کشیدن!کارمان که تمام شد یک پروانه جلو رویمان بود که توی یک قفس شیشه ای اسیر شده بود!شبیه خودمان بود!دفتر را که بستیم تازه یادمان آمد که چکار کرده ایم!با شرمندگی آمدیم رویمان را ازش بگیریم که دیدیم دفترمان لبخند می زند.با همان لبخند انگار می گفت:"اینـ شد یکـ چیز خآصـ !"
آری خندید...خندیدم و دلتنگی ام به یکباره محو شد...نیست شد...نابود شد...انگار از اولش هم نبود!
سه سال!سه سال تمام هر وقت دلمان از زمین و زمان می گرفت می رفتیم و در آن دفتر خاص یک نقاشی خاص می کشیدیم و دلمان باز می شد.سه سال وقت دلتنگی می رفتیم و نقاشی هایش را می دیدیم...آنقدر میان برگ هایش،گلبرگ های سفید ،که برای خودشان حکایتی داشتند که بماند برای بعد،گذاشته بودیم از یک کیلومتری بوی عطرش می آمد .
سه سال هروقت یکی دفترم را ورق زد و با تحسین نقاشی هایم را نگاه کرد من غرق لذت شدم از تماشای نقاشی هایی که پشت هرکدام یک دنیا حرف بود و کسی نمی شنیدشان!
سهـ سآلـ !چهـ خوبـ گذشتـ ،چهـ زود گذشتـ ...
تا اینکه سال پیش ... درست یک همچین روزی بود!آن روز هم یک سی و یک مرداد بود و تولد رفیق فابریک،ولی نه مثل همه ی سی و یک مردادهای دیگر!آن سال ...پارسال(!) آخرین باری بود که زهرآ را می دیدیم!دوست عزیزی که معرفتش،صداقتش و صمیمیتش همه را نمک گیر خود می کرد!آخر قرار بود خانه شان برود از آنجا ...آمده بود تا وسایلش را ببرد و پرونده ی مدرسه اش را ایضا ...آن روز آخرین روزی بود که می دیدیمش!
راستش هرچه فکر می کنم یادم نمی آید برای نهار مغز خر خورده باشم !!!ولی نمی دانم چطور شد که دفتر عزیزم،عشقم را دو دستی تقدیمش کردم!در میان اشک و آه بقیه و دماغ های آویزانشان،بغلش کردم،دفترم را بهش دادم و گفتم:
"تآ اینجآیشـ رآ منـ پر کردمـ،بقیهـ رآ تو پر کن !"
خوشحال شد ...جیغ کشید ... می دانستم چقدر دوستش دارد ...
خندید ...خندیدم...رفت...هم او،هم دفترم!
بعدش دیگر نقاشی نکردم!یعنی هم درگیر درس خواندن برای کنکور شدم و هم نقاشی بدون دفترم دیگر برایم لطفی نداشت!
الآن در این سی و یک مرداد،دلم برایشان تنگ شده!هم دفترم و هم دوست عزیزم!خوشحالم که رفت!کلی پیشرفت کرد با رفتنش ولی دل است دیگر ...تنگ می شود!دست من نیست که!
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت       جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک        باور مکن که دست زدامن بدارمت

+قالب جدیدمان را دوست داریم!
+عنوان فقط به عنوان مربوط است به دلنوشته مان هیچ دخلی ندارد!
+دیگر از این پست های طولانی نمی گذاریم!این دیگر خیلی طولانی شد!

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 05:09 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |


قالب پرشین بلاگ - آژانس مسافرتی - آریس باکس | قالب وبلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ