تبلیغات
✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂ - 15:من؟!...آشپزی؟!... :|

✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

اگه خاموشم و خسته،اگه از تو دور دورم ... تکیه کن به من غریبه،من یه کوه پر غرورم!...

ما(من!) از آشپزی متنفریم!
نمی دانیم چرا مردم هی اصرار دارند دم آشپزی را ببندند به دم جنس ظریف!ولی در مورد ما که صادق نیست!البته اگر بخواهیم جانب عدالت را رعایت کنیم وقت هایی هم پیدا می شود که عشق به آشپزی در درونمان می شکفد !وقت هایی که به صورت بسیار خودجوش و نه به زور مادر عزیزمان راهی مطبخ شده و به پخت و پز مشغول می شویم!ولی دفعاتش آنقدر کم است_تقریبا یک به صد یا یک به صد و دوازده ،یا نه !حتی بیشتر!...یعنی کمتر!!!_که حتی نمی تواند در عالم کلمات این نفرت را کم کند و از "من از آشپزی متنفرمـ" به "من از آشپزی بدمـ میـ آید" برساند!
بلی ... به خاطر همین تنفر نه چندان تاریخی است که وقتی برادر عزیز شش ساله مان می آید و می گوید :"آیس گرسنمه تم مرغ می خوام" با جیغ می گوییم برو به مادرت بگو !
آری حقیقت این است که ما گاهی سنگدل می شویم!در واقع کمی بیشتر از گاهی سنگدل می شویم و بی احساس!شاید برای همین است که در آن روز بارانی وقتی داشتیم با زهرا از بازار به خانه بر می گشتیم آنـ را گفت!شما که نمی دانید!بگذارید برایتان بگوییم!یکی از همان روزهایی بود که تازه با آقای دال دوست گشته بود . سردرگم بود و عاشق!یک عاشق احمق!شاید هم یک احمق عاشق!ولی نه ...او که احمق نبود!همان عاشق احمق!...در میان عقل و عشق دست و پا می زد!آری یکی از همان روزها بود ...یادمان است!!!
در میانه ی راه بودیم!یک هو برگشت و پرسید:"حآضریـ بهـ خآطر عشقتـ از ارزشهآتـ بگذریـ ؟!"
خب جوابمان"عمرا" بود ولی گفتیم تا یک حدودی بلی!بعدش کمی از ارزش عشق و تغییر به خاطر دوست داشتن و اینها گفتیم که رسید به اینجا که:
"تآ حآلآ عآشقـ شدیـ؟اصلا احسآسـ دآریـ ؟!"
خدایی سردمان بود و هیچ چیز احساس نمی کردیم!
ولی معلوم است که احساس داریم لعنتی!اگر احساس نداشتیم که دلمان برای آن چشم های درشت سیاه نمی سوخت و برایش وسط تابستان،پای اجاق گاز داغ،با عذاب فراوان تم مرغ(تخم مرغ) نیمرو نمی کردیم!تازه درهین این کار هم تهدیدش نمی نمودیم که باید تا لقمه ی آخرش را بخورد!و او هم با زبان بازی خرمان نمی کرد که باشد همه اش را می خوریم قولِ قول!اینی که می گویم عذاب واقعا عذاب است ها!باید جای من باشید تا بفهمید!


پی نوشت:بی شرف زبان باز آخرش هم همه اش را نخورد!

نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور 1392 ساعت 12:30 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |


قالب پرشین بلاگ - آژانس مسافرتی - آریس باکس | قالب وبلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ