تبلیغات
✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂ - 21:مردمـ یآ متوجهـ منظور منـ می شوند یآ نمیـ شوند!منـ یکـ مفسر نیستمـ !

✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

اگه خاموشم و خسته،اگه از تو دور دورم ... تکیه کن به من غریبه،من یه کوه پر غرورم!...

خب احتمالا راجبش شنیده اید!این روزها نقل مجلس ایرانیان که چه عرض کنیم،جهانیان شده!جنگ را می گوییم!جنگی که دنیا با چشمهای ریز شده و اخم های گره خورده و دندان های به هم سابیده شده ایستاده و منتظر است ببیند شروع می شود آخرش،یا نه؟!
دیگر ما ایرانی ها که جای خود داریم!چون حتی ما با این عقل ناقص نارس می دانیم که این جنگ بیشتر از اینکه جنگ سوریه باشد جنگ ایران است!آری ... آمریکا هم که با ما کاری نداشته باشد ما خوب تنمان می خارد برای این چیزها ... 
ولی بحث این نیست!یعنی هست ولی نه از این زاویه!پس زاویه را مقداری می چرخانیم تا برسیم به بحث اصلی ...
بحث این است که عاقا!ما عین این بچه های خوب در خانه نشسته بودیم و داشتیم تلویزیون می دیدیم که یکدفعه مثل وقتی که از دوردست ها چیزی منفجر می شود،خانه یک مقدار کمی به خود لرزید!شاید هم از ترس بود!نمی دانیم!به هر حال این قسمتش مهم نبود!قسمت مهمش از انجا شروع شد که چنددقیقه ی بعد یک صدایی مثل انفجار موشکی چیزی به گوش رسید و خانه ایندفعه واقعا لرزید!
گرووووووووم ... یا شاید هم بووووووووووووم ...دقیقا نمی دانیم!
ما:این دیگر چه بود؟!
خواهر:در و پنجره هارو لرزوند !!!دیدی؟!
برادر:آمریکا حمله کرد!
مادر در حال سبزی خریدن:شرو شد!آخرش این آمریکا کار خودشو کرد!
مرد سبزی فروش در حال کوبیدن بر فرق سر خود با هر دو دست:همین نزدیکیا رو زدن!
آن یکی برادر در حال اشاره به گرد و غبار برخواسته از کوه:اونجاس!ببینین!همونجا که گردو خاک بلند شده!
مرد سبزی فروش با فریاد:نگفتم همین نزدیکیاس!
باز مادر:آره اونجاس!معلومه!
زن همسایه رو به دختربچه ی کوچکش:{این جمله ی مورد علاقه ی ماست!}نیوشا برو تو دارن بمباران می کنن!
قیافه ی ما در طول این مدت:   :|
...
...
...
پ.ن:بعدا کاشف به عمل آمد که صدا،صدای انفجار دینامیت بوده!آخر دارند درکوه راه آهن می سازند!



واقعیت این است که شما اغلب متوجه نمی شوید من چه می گویم!ولی دوست دارم این را بفهمید برای همین این روزنه را برایتان باز می گذارم .می توانید یک تفسیر حسابش کنید:

روزنه ایـ بهـ معنا:این هم خاطره ای که قولش را داده بودیم!درست است که ما با خنده نوشتیم و شما هم احتمالا با خنده خواندید!ولی اینها خنده دار نیست!گریه دار است!گریه! ... باید اینها را با گریه خواند ...با اشک ...با تأثر ... با ترس!چرا که اینها نشان از سادگی این مردم ندارد،ترسی را نشان می دهد که چنان عمیق در رگ و پی این مردم ریشه دوانده که حتی گذر بیش از دو دهه زمان هم نتوانسته کمرنگش کند!ترسی که من نمی شناسمش ... شما هم نمی شناسیدش ... ولی مادرم،آن مرد سبزی فروش و حتی زن همسایه خوب باهاش آشنا هستند ... ترس از جـ ـ نـ گـ ــ ...


 :|
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 12:46 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |


قالب پرشین بلاگ - آژانس مسافرتی - آریس باکس | قالب وبلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ