تبلیغات
✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂ - 24:سرتو برنگردونـ کهـ عجیبـ اینبار نامردمـ ...*

✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

اگه خاموشم و خسته،اگه از تو دور دورم ... تکیه کن به من غریبه،من یه کوه پر غرورم!...

درودی به بلندای دماوند خدمت تمامی بازدیدکنندگان این وبلاگ!اینجانب مهندس،سفید خط خطی() افتخار داریم که با پستی دیگر در خدمتتان باشیم!
بلی ... خب قرار بود که تا ماهی چند دیگر اینجا آپ نشود ولی یک اتفاق مهم مانع از اجرای این تصمیم شد!بلی !عروسی پسر عموی عزیزمان!خب راستش پسر عمویِ پسر عمو که نه،درواقع پسر عموی مادرمان است ولی به دلیل رفت و آمدهای مکرری که باهم داریم ما یک جورهایی او را پسر عموی خود می دانیم دیگر.
آری همان،ما به خاطر این اتفاق تاریخی دانشگاه را رها کرده و برگشتیم!فقط فکر کنید یک درصد!عمرا!ما،مهندس سفید خط خطی،به خاطر آن دراز بی قواره قید اولین کلاسهای دانشگاهمان را بزنیم؟!نچ!نمی شود!یعنی اصلا راه ندارد!
اتفاقی شد دیگر ...رفتیم آنجا ثبت نام نمودیم و خوابگاه گرفتیم و حتی اتاقمان را هم انتخاب نمودیم و بازگشتیم که وسایلمان را ببریم!درواقع قرار بود دیشب برگردیم ولی بلیط گیرمان نیامد و به جای دانشگاه به مراسم عروسی رفتیم !
و اما اینها را ول کنید و بروید سراغ عروسی:
از اولش شروع می کنیم :عروسی ساعت چهار بود تا ده!ولی دیر تر شروع شد و دیرتر تر هم تمام!ما همان چهار آنجا بودیم و یک نیم ساعتی سماق مکیدیم!
بعدش نوازنده ها آمدند و بساط رقص به راه شد!آری ... ما درست از همین لحظه پریدیم وسط سن و دیگر پایین نیامیدم!الآن که داریم این پست را می نویسیم هنوز پاهایمان درد می کند!
بعد یک ساعت عروس خانم تشریف فرما شدند!خب البته نیازی به گفتن نیست که داماد هم همراهش بود ولی خب شب عروسی شب عروس است دیگر !اینطور نیست؟به هر حال ... از وجنات عروس بگوییم که یکِ روی ده تومانی را می مانست که لباس عروس پوشیده باشد!دراز و لاغر!یک شباهت هایی هم به چوب شور دیده می شد ولی در نهایت که دقت می کردی به همان یکِ روی ده تومانی می رسیدی!آری ...
"اصلا به هم نمیان!"این نظر جمیع فامیل طرف داماد بود!ما نظر خاصی نداریم ... البته قیافتا که داماد سر بود ولی به ما چه؟!علف باید به دهن بزی شیرین بیاید!لایق آن بز،همین علف است!...ایشششششش ...
بعدش هنگام صرف شام، خواننده زد توی خط فارسی ... یک هو یک دو جین دختر ریختند وسط و شروع کردند به قر دادن!ما هم یک مقداری رقصیدیم ولی از یک طرف گشنگی و از طرف دیگر کفش های پاشنه nسانتی بهمان اجازه ی بیش از آن را نداد و آمدیم و مثل بچه ی انسان نشستیم به تماشا!ان آخرهایش زد توی خط هیپ هاپ!چراغ ها را همه خاموش کردند و فقط رقص نورش را روشن گذاشتند با آن آهنگ محشر!کلا شبیه پارتی شده بود!فقط قرص اکسش کم بود که ان هم یک ذره ی دیگر ادامه می دادند جور می شد!ولی به ناگاه یک نفر تلپی تلپ شد روی زمین!ظاهرا رقص نور و بالا پایین پریدن به مزاجش سازگار نیامده بود سرش گیج رفته و نقش زمین شده بود!خواننده هم برای جلوگیری از تلفات بیشتر آهنگ را عوض کرد و چراغها هم روشن شدند!بی جنبه ها!
دیگر ما نماندیم و رفتیم شام!بعد شام شیوا (دختر عموی مادر) برگشت و گفت "می خواین ازتون عکس بگیرم؟"خواهرش هم اضافه نمود که شوهر عزیزش یک میلیون و پانصد هزار تومان پول رایج مملکت را داده و برای خانم گوشی خریده!جا دارد همینجا ،از پشت همین تریبون بگویم گوشی و شوهرت یکجا درحلقمان!
ما(من!) تا همین هفته ی پیش نمی دانستیم عروسی نموده!حالا برایمان با گوشی ِ یک میلون و پانصد هزار تومانی اش پز می دهد!هی روزگار! ...
بعد از شام با یک معضل بزرگ مواجه شدیم!آقا این خواننده زد روی مود شکاک!شکاک یک نوع رقص کردیست که به دلیل ظرافتی که دارد بیشتر دخترانه در رفته و حداقل اینجا اکثرا آقایان این رقص را بلد نیستند!درستش هم همین است!اصلا این رقص را گذاشته اند برای دختران جوان با لباس های محلی رنگی و کفش های پاشنه nسانتی همرنگ لباسشان!زرد ...آبی ...قرمز!لباس ما صورتی بود!خلاصه ما صف را تشکیل دادیم و شروع کردیم به رقصیدن یه پنج دقیقه ای گذشته بود که یکدفعه چند تن از جوانهای شرور فامیل امدند اول صف و بنای رقصیدن نهادند!ولی بلد نبودند که!اولش سعی خود را نمودند که شکاک برقصند ولی بعدش که دیدن نمی توانند کلا زدند توی فاز گریان!یک رقص دیگر که آهنگش همین است و ما خودمان عاشقش هستیم!اصلا خیلی رقص قشنگیست!عاقا سرتان را درد نیاوریم!همین را بگوییم که نفرات قبل ما همه شکاک می رقصیدند و بعدی ها گریان!ما آن وسط مانده بودیم به ساز کدامشان برقصیم! ...آه ... دوراهی بدی بود!خعلی بد!حالا هر دو را هم دوست داشتیم و هیچ کدام را هم نمی توانستیم برقصیم!آخر هر کدام را که شروع می کردیم چشممان به آن یکی گروه می خورد و تمرکزمان به هم می ریخت و گند می زدیم به رقص!سرانجام خواننده اعلام نمود که همه گریان برقصند و به این دوراهی پایان داد!خدا خیرش دهاد!
خسته شدیم دیگر ازبس نوشتیم ...دهه!حالا انگار این جناب کاف برای ما چه کرده که حالا ما بنشینیم و تاریخ عروسی اش را جزء به جزء بنویسیم!... بعدش مثل همه ی عروسی ها بود ... نور ...فشفشه ...رقص ...جیغ و داد ... خنده ...بزن و بکوب ...والبته ما هم همچنان وسط سن بودیم!
آخر سر دوباره آهنگ فارسی گذاشتند و اینبار البته آقایان محترم بنا نهادند به مسخره بازی!حدودای ساعت یازده بود که مارفتیم از عروس و داماد خداحافظی کنیم ولی داماد عزیز نبود!ابتدا فکر کردیم فرار کرده ولی بعد از روی سن درحال مسخره بازی جمعش کردیم!درحال خداحافظی هم به ما شکایت کرد که نمی گذارند برقصد!!!عجبا ...
بعدش هم به خانه همی آمدیم و بیهوش همی شدیم!
ودرنهایت در افق محو شدیم ...

پ.ن1:خبر دانشگاه رفتن ما در کل فامیل پیچیده!همه اش می پرسیدند کی میری و کی بر می گردی و از این حرف ها!ما هم همه اش خرکیف می شدیم!اصن یک وضعی بود!
پ.ن2:پی نوشت پست پایین تغییر نمود!
پ.ن3:می خواهیم اسپانیایی یاد بگیریم!
پ.ن4:آدیوس دوستان!آدیوس ...

*قسمتی از آهنگ رضا صادقی با عنوان بی خداحافظی!ربطش به متن را خودتان پیدا کنید!همانطور که قبلا هم گفته ایم:ما مفسر نیستیم!



نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392 ساعت 12:21 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ نظرات | |


قالب پرشین بلاگ - آژانس مسافرتی - آریس باکس | قالب وبلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ