تبلیغات
✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂ - 6:منـ یآدمهـ ! تو چِطور؟!

✘⑂رُسـ ــ ــ ــوبــ ــ ــ ✘⑂

اگه خاموشم و خسته،اگه از تو دور دورم ... تکیه کن به من غریبه،من یه کوه پر غرورم!...

می دونی؟!...نه نمی دونی!بزار من بهت بگم:دههـ هفتآدیآ بدبختنـ !!!
نگو نه!چون این یه حقیقته!ما گیر کردیم!من گیر کردم !بین گذشته و حال و دارم از ترس آینده به خودم می لرزم!
یه گذشته ی دوس داشتنی ... یه حالِ حال به هم زن!
نه می تونیم خاطره هامونو فراموش کنیم و کامل با زمونه پیش بریم ، نه می تونیم از حال دوری کنیم!
نمیشه که به عرف زمونه بگیم:بیآ دوریـ کنیمـ از همـ ... 
نمی تونیم ... نمی تونم!
من یادمه!اون روزا رو یادمه!شمام یادتونه؟!
همونروزا که ساعت سه نصفه شب پشت هفتصد تا در بسته دخترا دور هم جمع میشدن و با صدایی که فقط با وسایل پیشرفته قابل شنیدن بود حرف می زدن!همونوختا که یکیشون با چهره ی عین لبو بعد نیم ساعت جون کندن بالاخره با خجالت( انگار چیکار کرده حالا) می گفت من از فلانی خوشم اومده(!!!) و بقیه با چشمای از حدقه در رفته و کنجکاوی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بهش زل می زدن!من یادمه!توام یآدتهـ ؟!
بعدش کمکم پچ پچا بلند تر شد و رنگ عوض کردنا کمتر!
رسید به اینجا که دختره با شوق و ذوق می گفت فلانی هر جا میرم نگاش دنبال منه!
کم کم نامه دادنا شرو شد(حالا پیشرفته هاش میشه پیامک!همه ک از همون اول موبایل نداشتن!)
بعدش با ترس و تته پته می گفتن فلانی با فلانی دوسته!هنوزم درا بسته بود ولی فقط هفتا!فقطـ هفتآ!
پیشنهادا داده شد!
دوستیا پذیرفته شد...کلاها سرپدرو مادرا رفت ...و درا هنوزم بسته بودن!
پیش رفت و پیش اومد تا رسید به اینجا که دیگه نه دری بسته است و نه ترسی باقیمونده ... رسید به اینجا که هرکی دوس پسر نداشته باشه امله!
رسید به اینجا که یه دختر 13ساله با دوس پسرش هرغلطی می خواد می کنه و دلیلش میشه این جمله که مآ میـ خوآیمـ ازدوآج کنیمـ!
آخه تو چه می دونی ازدواج یعنی چی؟!ها ؟یعنی زندگیت انقد برات بی ارزشه که حتی نمی خوای بفهمی چجوریه؟!
دلم می گیره ... به خدا دلم می گیره وقتی اینا رو می بینم!
وقتی اینا رو می شنوم!
من نمیـ تونم فرآموشـ کنمـ ... اونـ احسآسآیـ پآکو نمیـ تونمـ فرآموشـ کنمـ ... یآدتونـ میآد ؟!اونـ نگآهایـ پر از شرمو یآدتونـ میآد؟ می دونمـ کهـ یادتونـ !میـ دونمـ!
هیچـ وقتـ فراموششونـ نکنینـ ،بآشهـ؟ اینـ یهـ بی احترآمیهـ بهـ اونـ همهـ صمیمیتـ و سآدگیـ ...بهشونـ بیـ احترآمیـ نکنینـ ... فرآموششونـ نکنینـ ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 09:17 ب.ظ توسط ✘⑂ یـﮧ سفیـבِ פֿط פֿط ے ⑂✘ یآدتهـ !مگهـ نهـ؟ | |


قالب پرشین بلاگ - آژانس مسافرتی - آریس باکس | قالب وبلاگ - اخبار روز - آگهی رایگان - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ